تبليغاتX
مردم معمولی

پنجشنبه 1387/06/07

کارنوشت آبگوشتی من !

واحد های درسی دکتر جوادی یگانه همیشه امکان خوبی است برای اینکه تحقیقی جدی را با موضوعی که دوست داری مرحله به مرحله پیش ببری. مخصوصا که جامعه شناسی ادبیات باشد و توی مثل من تشنه ی ادبیات توی جزیره ی نظریه های خشک ارتباطات گیر افتاده باشی.
به خودم گفتم با قدم قدم این تحقیق نفس می کشم. راستش آنقدر روی موضوع نفس کشیدم که وقت برای اجرایش نداشتم و خوب یک تحقیق آبگوشتی ایی از آب در آمد که خودم هم شرم داشتم برای دکتر میل بزنم  و اگر اجبار نمره نبود هرگز چنین ننگی را نمی پذیرفتم. طبق معمول پای عمل که می آید ... .
حالا بعد از چندین ماه از کل تحقیق فقط مشاهده نامه ام به دلم نشسته :( گفتن ندارد که توی پرانتزها را اضافه کرده ام)

  1. مهد کودک , کلاس قصه خوانی

کتاب قصه ی زیبای خفته . مربی تمام بچه ها را جمع می کند. عده ایی مشغول خوردن خوراکی هستند. کتاب برای یکی از بچه ها ی مهد است و  مربی تسلط کافی را بر متن ندارد. تمام داستان را از روی کتاب می خواند .بچه ها خوب گوش نمی دهند. مخصوصا پسربچه ها حواسشان جای دیگری است . دختربچه ایی مدام دلش می خواهد عکس های کتاب را ببیند. از مربی می پرسد که جادوگر چه شکلی است . مربی صدایش را به تناسب شخصیت های مختلف عوض می کند. پسربچه ایی مدام راه می رود و حوصله اش سر رفته است. داستان که تمام می شود بچه ها دلشان می خواهد بدانند که بعدش چه می شود؟

  1. نمایشگاه کتاب , سالن کودک نوجوان

سالن کودک و نوجوان سالن جذابی نبود. از نظر دکور و رنگ دیوار ها توجه کودک را جلب نمی کرد. غرفه ایی که خیلی شلوغ بود غرفه ی نقاشی بود . پدر و مادرها حوصله ی چندانی برای وقت گذاشتن برای دیدن غرفه نداشتند. اجازه ی مشاهده کامل به کودک داده نمی شد. یک خانم فروشنده را دیدم که داستان چند کتاب  را برای یک دختر 7-8 ساله توضیح می داد.

  1. مهد کودک , خودم برای بچه ها قصه گفتم

به پیشنهاد خودشان قصه ی بزبز قندی را برایشان خواندم.  بچه ها سعی داشتند قسمت هایی را که من مکث می کردم یا جور دیگر تعریف می کردم اصلاح کنند. دختربچه ها بیشتر گوش می دادند. پسربچه ها اشکال هایم را می گرفتند.( یکی از دختر بچه ها اعتقاد دارد که بزبز قندی وقتی می فهمد گرگ بچه هایش را خورده باید اول به شوهرش زنگ بزند و اطلاع بدهد. این هم از فرهنگ سازی . مثل اینکه رسانه های دیگر کارشان را خوب انجام داده اند . یکی از بچه ها هم معترض است که چرا بچه های بزبز قندی از آیفون تصویری استفاده نمی کنند. این هم سوال مرفهین . خوب بچه جان لابد فقیرند آیفون تصویری ندارند )

بین داستان نظر می دادند و مرا قانع می کردند که باید چه اتفاقی بیفتد . با اینکه قصه را خیلی شنیده بودند اما بعضی قسمت هایش را دوست داشتند تغییر دهند
نوشته شده توسط شادی خوشکار در 18 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/20

نوشته های پراکنده درباره فیلم

چهار ماه و سه هفته و دو روز

 

سرد است. فضای سرد و غم زده ی شهر را حتی اگر اوتیلیا شال گردن نداشته باشد هم می توان حس کرد. حتی از پشت مانیتور . اما نگاه آخر اوتیلیا ست که از عمق این سرما می گوید.

 

 

تو مجبور نیستی کاری کنی! گابیتا با این جمله اش مسئولیت را از اوتیلیا هم کلاسی اش بر می دارد اما گریه ها  و التماس های گابیتا برای اینکه  مرد به او برای سقط جنین کمک کند حرف دیگری می گوید.

 

 

 

مرد با هیچ پیشنهادی راضی نمی شود . چه طوری بهتون اعتماد کنم ؟ مگه ما با هم دوستیم؟  می تونم به عنوان صبحانه بخورمت.

و در اوج این بی اعتمادی آدم ها به هم است که گابیتا به مرد دروغ گفته است .

 

 

این اوتیلیاست که در نهایت راضی می شود به خواسته ی مرد تن در دهد , او حتی اشک هم نمی ریزد.

گابیتا چرا  . گریه می کند.

چرا دروغ گفتی؟ چون فکر می کردم بهتره!

تو فکر کردی.... البته .

 

 

سرد است . درست مثل روزهای آخر اقتدار کمونیست ها در رومانی. مثل نگاه  اوتیلیا در صحنه آخر.

سرد و سیمانی.

 

 

نوشته شده توسط شادی خوشکار در 19 |  لینک ثابت   •